تبليغاتX
پرواز تا بينهايت

پرواز تا بينهايت

زندگي

کلاس درس

هوا ،بارانی است و فصل پاییز/گلوی آسمان از بغز، لبریــز

به سجده آمده ابری که انگار، شده ،از داغ تابستانه سر ریز

هوای مدرسه، بوی الفبا / صدای زنگ اول، محکم و تیز

جزای خنده های بی مجوز ، وشادی ها و تفریحات نا چیز

برای نو جوانی های ما بود/فرود خشم و تحمت های یک ریز

رسیده اول مهر و درونم/ پر است از لحظه های خاطر انگیز

کلاس درس خالی مانده از تو/من و ، گل های پژمره، سر میز

....هوا، پاییزی و بارانی ام من...

هوا پاییزی و بارانی ام من / درون خشم خود زندانی ام من

چه فردای خوشی را خواب دیدیم/ تمام نقشه ها بر آب دیدیم

چه دورانی،چه رویای عبوری/چه جستن ها به دنبال ظهوری

...منو تو ،نثر بی پرواز بودیم...

منو تو نثر بی پرواز بودیم/اسیر پنجه های"باز" بودیم

...هـمان بـازی کـه با تیغ سر انگشت/ به پیش چشم های من تو را،،کُشت

تمام آرزو ها را فنا کرد/دو دست دوستیمان را، جدا کرد

...تو جام شوکران را سر کشیدی...

توجام شو کران را سر کشیدی/ به ناگه از کنارم پر کشیدی

به دانه دانه اشک مادرانه/به آن اندیشه های جاودانه

به قطره قطره خون عشق سوگند/به سوز سینه های مانده در بند

دلم ،صد پاره شد بر خاک افتاد/به قلبم از غمت صد چاک افتاد

بگو...بگو، انجا که رفتی شاد هستی؟/در آن سوی حیات ، آزاد هستی؟

هوای نوجوانی خاطرت هست؟/هنوزم عشق میهن در سرت هست؟!

بگو آنجا که رفتی هرزه ای نیست؟!/ "تبر" تقدیر سرو و سبزه ای نیست؟!

کسی دزد شعورت نیست آنجا؟!/ تجـاوز به غرورت نیست آنجا؟!

خبر از گور های بی نشان هست؟!/ صدای زجه های مادران هست؟!

بخوان هم درد من ، هم نسل و همراه/ بخوان شعر مرا با حسرت و آه 

دو باره اول مهر است و پاییز / گلوی آسمان از بغز لبریز

منو، میزی که خالی مانده از....

منو ، میزی که خالی مانده از تو /و گل هایی، که پژمرده سر میز...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 12:36  توسط حسین حیاتی  | 

تنهاتر از تنها ترین تنهایان

یکی بود یکی نبود
آن که بود خدا بود و آن که نبود تو بودی
خدا تو را ساخت و در قلبت خانه ای
حالا هم تو بودی و هم خدایت در قلبت...
خدا به تو قلبی داد که خانه اش سازی...
ولی فراموش کردی و ....
 حالا باز هم یکی بود و یکی نبود...
 آن که بود تو بودی ...
ولی...
با قلبی پر از تهی

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 4:21  توسط حسین حیاتی  | 

پسرک نابینا

 آه، پسرک نابینا بود

او تنها کودکی تنها بود

کودکی تنها و نابینا بود

او نمی رنجید از نابیناییش/از ندیدن و همه تنهاییش

نور خدا در قلب او پیدا بود

از بی چشمی و ندیدن زیبایی ها و رنگ ها محزون نبود

از ندیدن مادر خویش،محزون نبود....

چهره ی زیبای مادرش در دلش حک شده بود

او به نابیناییش میبالید

چون که قبل از پا نهادن در جهان/در همین دنیای غدار و روان

نوزی از پرتو زیبای خدایش رادید

......او به این علت نابینا شده بود

او تنها نبود، خدایش در قلبش بود

 او نابینا نبود ،زیبا ترین چشم ها را داشت...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 22:47  توسط حسین حیاتی  | 

تنهایی یا بازگشت...

مدت هاست که دست به قلم نبرده و چیزی ننوشته ام

...

گاه به گلایه از خدای خود مینوشتم و گاه به مدح وی...

گاه از او شکایت می کردم و گاه او را شکر..

این روزها شکایاتم بسیار ززیاد شده بود...

گویی هر چه بیشتر بد میکردم شکایاتم از خدا نیز بیشتر می شد

گاهی به یاد روز های کودکی ام میگریستم ، روز هایی که دنیایی رنگی داشتیم و تلویزیون های سیاه و سفید...

در دنیای خاکستری خود به یاد آن روز ها...

.....دنیای خاکستری با تلویزیون های رنگی....

یاد دارم آخرین باری که دست به قلم بردم برای مدحش ، برای نوشتن از خوبی هایش ، برگ ها نوشتم و نوشتم....کاغذ هایم رو به تمامی نهاد ... زمانی که تنها یک برگ سفید باقی مانده بود...

جوهر خودکارم تمام شد...و من و این برگها و جوهر خودکار ها از وصفش عاجز ماندیم....

تنها یک کاغذ سفید در دست و بدون هیچ مرکبی... به صد ها کاغذ نوشته ی خود نگاه کردم... 

با آن همه کاغذ و جوهر نتوانستم او را وصف کنم ولی آن کاغذ سفید او را وصف کرد...

آن کاغذ سفید ... تمام ناگفتن هایی بود که که می خواستم بنویسم و بگویم... آری ... آم کاغذ تمام آن ناگفتن هایی بود که نمیتوان گفت از وصفش....

حال بدی های من هم مانند خوبی های تو... 

نه...صدها و هزاران کاغذ هم نه..

زمانی که دیگر رنگی در دنیا وجود ندارد....

تمام رنگ ها را خودمان جذب کرده ایم...نه... گناهانم بر روی دوشم سنگینی میکنند..

به یاد آن روز هایی می افتم که تازه تو را شناخته بودم...زیبا ترین روزهای زندگی ام... هر هنگام در آغوشت بودم....نه...

...چگونه میتوان  به گذشته بازگشت و همانند گذشته زندگی را ادامه داد...زمانی که قلبت میگوید ...دیگر... هیچ راه بازگشتی نیست....زمانی که..عقلت میگوید برای زمان هیچ تکراری نیست؟

چگونه میتوان دوباره کنارت بود...با کوهی از بدی و گناهی که بین من و تو ساخته ام...

چگونه میتوان دوباره صدایت روا شنید زمانی که گوشم از زشتی ها پر شده...

چگونه میتوان دو باره تو را دید زمانی که چشمان گناهوارم دیگر طاقت دیدنت را ندارد..

چگونه می توانی دوباره به قلبم باز گردی ...زمانی که قلب کثیفم دیگر جایی خالی ندارد....

.....

با این همه هنوز شعله شمع خیلی کوچکی در این شبستان تنهایی هایم روشن است...شمعی از جنس امید که در زیر سو سو های نور آن سعی می کنم قلبم را برای یازگشتت پاک کنم...و دو باره صدایت کنم....

زیر شعاع سوسوی آن امید دوباره صدایت میکنم....آرام زیر لب صدایت میکنم...دیگر نایی برای فریاد زدن ندارم...

صدایی نمی آید ولی چیزی را احساس میکنم....چیزی که جوابم را میدهد....

......................و آن زمانی است که دوباره تو را احساس کردم و در آغوشم گرفتی.....

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 16:15  توسط حسین حیاتی  | 

بهار بی تو ، زمستانی سرد تر

چقدر سخته درونت تیره و خسته پر از اندو غم باشد

..............................................برای شادیه دوست به صو رت لبخند باشد


چشم های دل غمناک تبسم طلب اشک بارم

.........باز در این کوچه ی سرد خاکستریِ تنهایی 

........................تو را می طلبد


من تو را می خوانم

من در این غم و در این خامشی سفره ی عید به تو می اندیشم

آن زمستان یاد باد

در زمستان سرد و سیه زندگیم

روشنی و سبزی بهاران را در چشم تو من میدیدم

حال در این روشنی و سرسبزی...در ای فصل بهار

با رفتن تو

سرد و خاکستری و تاریک و خاموش شدم


آسمانم ابری است

آسمان غمگین است

بغزی تیره گلویش را میفشرد

........ناله ای از ته دل سر میدهد

بغزش میشکند...آرام میگرید

همه با شادمانی فریاد کنان میگویند

....................باران آمده است

من تو را می خوانم

  ...............من تو را می خواهم


دوستان همه در لحظه ی شادی هستند ولی در لحظه ی غم تو تنها هستی

پس برای این که دوستانت با تو باشند همیشه باید وانمود کنی که شاد هستی

پ.ن

همتون رو دوست دارم

خداحافظ سال 89

سال خیلی خوبی بود...

سال نو مبارک

سال خوبی داشته باشید

God 540

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 12:47  توسط حسین حیاتی  | 

سرما

خدایا

قبلا در روز های سرد زمستان

..............به آغوش گرم تو پناه میبردم

......................خداوندا، این بار با این سرما چه کنم؟

خداوندا

قبلا در روز های سخت زندگی پناهگاه من تو بودی

.....................حال به چه کسی پناه برم؟

خدایا

آیا قلب یخ زده ی مرا نمی بینی؟

.......آیا سردی دستان مرا احساس نمیکنی؟

خدایا

کجایی پس؟

آیا در روز های سخت و سرد زندگی مرا تنها میگذاری؟

خدایا تنهایم مگذار ... مگذار برای صحبت کردن از روز های با تو بودن

.............................................تنها از فعل های ماضی استفاده کنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 20:14  توسط حسین حیاتی  | 

دنیا

خدایا

روزی که به دنیا میومدم همش داشتم گریه میکردم

همه میگفتن خوب بچه هست

همهی بچه ها وقتی دنیا میان گریه میکن

ولی نه  دلیلش این نبود

خدایا

تازه دلیلش زو میدونم که چرا بچه وقتی به این دنیا میاد گریه میکنم

خدایا به کمکت نیاز دارم

خدایا کجایی پس؟

خدایا
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 19:58  توسط حسین حیاتی 

آرزوی پسر بچه ی کور(به زبان خودش)

می گویند آفتاب، بی اندازه زیباست ،

منظره ی گل هایی که در کنار رودخانه بر روی آب ریخته، بسیار دلاویز است و

پرواز دسته جمعی پرندگان، بسیار  تماشایی است ...

می گویند، شب ها، روشنایی دلکشی ،چهره آسمان را می آراید..

می گویند، رنگ و زیبایی گلها ، از عطر آنها، بسیار بهتر و خوشایند تر است...

تماشای طلوع سرخ خورشید، در کنار طبیعت سبز بهار ،زیبایی دلنشینی دارد...

دره ها ، کوه ها ، چمن ها، آبها و بیشه ها، به ویژه سحرگاهان به قدری لطیف است

و دلکش که انسان در برابر این همه زیبایی باید سر فرود آورده و زانو بزند...

اما ....اما من، نه آن دریا را که ولوله اش به گوش میرسد را میتوانم دید، نه آن گل های رنگارنگ را

نه آن آسمان و نه آفتاب زیبا را، نه درختان و نه آن میوه های قشنگ را،

نه روشنایی صبح را و نه مهتاب زیبای شب را... و از دیدن هیچ کدام متاسف و دلتنگ، نیستم...

خیر ، خدایا ،خیر... از این همه زیبایی این دنیا، هیچ کدام را آرزو نمی کنم ...

اما خدایا ... خدایا...کاش ...یک بار....فقط یک بار ...میتوانستم....روی ...زیبای

.... مادرم را میدیدم...


.http://xinsheng.net/xs/images/2004-12-11-moon-night-02.jpg.http://www.pix2pix.org/my_unzip/1230931989rj9ol83h.jpg
.http://www.marshal-modern.ir/MarshalPictureArchive/Images/2008-1-4/04d2d99a-3852-4021-ba8e-8c5ae433c74f.jpg.


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 12:7  توسط حسین حیاتی  | 

قلب شکسته

قلبی شکسته در دست داشتم

قلبم شکسته بود و در دستم گرفته بودم و به آن نگاه میکردم و به سوی ناکجا در حرکت بود

به فردی برخوردم به دستانم نگاهی انداخت و قلب شکسته ام و صورت خیسم را دید

لبخدی به من زد و گفت :"تا زمانی که دل شکسته نشوی عشق را نخواهی آموخت..."

اما من آموختن عشق را نمیخواستم

من اون کسی رو میخواستم که این قلب شکسته را در دستان من گذاشت ...

جلو تر رفتم و رفتم....

در حالی که به قلب شکسته خود نگاه میکردم در دل گفتم چرا من ؟! ... چرا قلب من...؟!

فردی دیگر دستانم را دید با اون قلب شکسته...

آرام به من گفت ...چه کسی تو را آفرید.؟..در دل گفتم ...خدایی که از تنهایی خسته شده بود

چرا ...خدا من رو آفرید....من کسی رو نداشتم، کسم خدا بود ... او مرا

مرا برای خودش آفرید ، آنگونه که دوست داشت ، ولی من تنهایش گذاشتم...

در حالی که او با من هست و بود .... صورتم خیس شده بود

تصمیم گرفتم برگردم... ولی اول باید قلبم رو درست میکردم

سه رو بعد قلبم رو ترمیم کردم و خواستم برگردم...

تمام این مدت چشمم روی قلب شکسته ام بود ...

چشم ازش بر نداشته بودم

خواستم برگردم ...صورتم رو بالا آوردم و به بقیه نگاه کردم....

چه منظره ی عجیبی بود ... منظره ای که من ندیده بودم چون فقط نگاهم

بر قلب شکسته ام بود ،دوباره با صورتی خیس شده سرم رو پایین انداختم...

سرم رو پایین انداختم و با چشمایی پر از اشک دویدم به سوی

ناکجا به دنبال جایی که کسی نباشه تنهای تنها باشم تا با خدا درد دل کنم....

ازش بپرسم چرا ...خدایا چرا... کسی را که دوست داریم قلب ما را

میشکند و غافلیم از کسی که ما رو دوست داشته و ناخواسته قلبش رو میشکونیم؟

خدایا چرا ... چرا ...

در اون منظره دیده بودم که هر کس با قلبی شکسته

در دست به قلب خود نگاه میکند و به سوی ناکجا

در حرکت.... اونجا یه نقر دیگه هم دیده بودم...

کسی که این قلب شکسته را به من هدیه داد...

http://t3.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcTTSqMDshF6XFYa03If9vH0Opf4A4MIcS1Rg5n7qeunE2pDFKc&t=1&usg=__buhzFPjwCEfJHAUKiUeUgwkJ1Ow=

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 23:51  توسط حسین حیاتی  | 

شکستن

سلام بر همه

نماز روزتون قبول

شرمنده که واسه این آپم هیچکدوم رو خبر نمیکنما....

حالم خیلی گرفته ، حوصله خودم رو هم ندارم....

دلم گرفته، بیخوابی زده به کلم در حد لالیگا...

......................................................

دیـواری بـه جـرم سـکوتـش شکستـه شد
به جرم غرورو به جرم ثبوتش شکسته شد

ویرانه های آن بر هرچه غصــه ریخت
بر این صدای ناب ، سکوت کوچه ریخت

آیا کسی شنید فریاد این سکوت
فریاد این غمم، این غم و این سکوت؟

دردش چه بود شکست؟دردش چه بود که ریخت؟
بهر شکستنش ، بهر فتادنش ،کسی اشکی نریخت

قلبی اگر شکست ،  شاید صدا کند
امــا نمیشنود فـردی که آه کنـد

آری شکسته شد ،اما کسی ندید
هیچ کس نفهمید و کسی نمیشنید

قلبـی که بی صدا شکست ،آرام ریخت بر زمین
جرمش چه بود شکست؟ ..عاشق شده بود... همین!

http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcSzSB_267BQccDuB5GqH-MVpLjkunbnPmWWybsn4ik4folwpG0&t=1&usg=__28viZyyDvP1lw_ipaf6TQCDgCf0=
کاش حرفامو میفهمید
خدایا کمکم کن...


شرمنده دوستان
چند روزی بود که نا امید و بی تفاوت شده بودم
اما از چند تا از دوستان که کمکم کردن ممنونم
دمتون گرم...
الان حالم خیلی بهتره
امیدوارم ، بازم ممنون
یکی از دوستام دو تا جمله برام فرستاد
دستش درد نکنه خیلی روم تاثیر گذاشت
این اون جمله ها هستن
. زمانی که نا امید شدی به یاد اور:
 که تاریکترین ساعت شب نزدیکترین لحظه به طلوع خورشید است.
 زانو نمی زنم.حتی اگر سقف اسمان از قد من کوتاه تر باشد.
از همتون خیلی ممنونم
نمیتونم اسمتونو بیارم ولی خیلی دوستون دارم...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 2:39  توسط حسین حیاتی  | 

یه داستان کوچولو پند آمیز

سلام به همه ی شما دوستان خوبم

نماز و روزتون قبول باشه

میخوام اگه حوصله دارید این مطلب رو بخونید و نظر بدید

" سال ها پیش در زمان فروعونیان نیل خشکیده بود،

مردم شهر نزد فرعون رفتند و گفتند:نیل خشکیده شده ، اگر تو خدایی

بیا برای ما نیل رو جاری کن، فرعون هم قبول کرد و دستور داد ارتش رو آماده کنند

تا راهیه سرچشمه نیل شویم و من به نیل دستور بدهم که جاری شود، آماده شدند و راهیه

سر چشمه ی نیل شدند، میان راه فرعون با خود میگفت من که خدا نیستم ، چگونه نیل را جاری کنم!؟

نزدیکیه سر چشمه نیل که شدند فرعون دستور داد که همه باستند من خودم به تنهایی باید وارد سرچشمه

نیل شوم و به نیل دستور بدم که جاری شه، فرعون وارد سرچشمه نیل شد و جایی که دیگه مطمون شد که

کسی اون رو نمیبینه ، تاج طلای خود را از سر در آورد و سجده کرد، گفت : خدایا هیچ کس به درستیه

من نمیداند که تو خدایی، من به هر دلیل دنیا رو انتخاب کردم پس من رو پیش امتم رو سفید کن

و خدا به حرف فرعون گوش داد و دعای او رو مستجاب کرد و نیل جاری شد!

جالبه فرعونی که ادعای خدایی میکنه خدا به حرفش گوش میده

و دعای اون رو مستجاب میکنه!!

یعنی خدای ما اینقدر مهربون و بخشنده

هست ؟! پس چرا ما این همه ... خودت بگو ، نظرت در

مورد خدا چی بوده؟یه خدایی که خیلی رسمی عمل میکنه و تا یه

خطای کوچولو کردی به فرشته ها دستو رمیده نقطه به نقطشو بنویسن یا این که

خدایی که نهربونه و همه ی خواسته هات رو براورده میکنه و همیشه خطاهات رو می بخشه؟

ممنون میشم اگه  نظرتون رو در موردش بگید....


لطفا نظراتی رو که واقعا خصوصی هستند رو به صورت نظر خصوصی بفرستید!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 22:26  توسط حسین حیاتی  | 

خدايا ...

خدايا به من كمك كن كه به هدفم برسم
مي خوام به سعادت برسم
نمي خوام يه چيزاي پيش پا افتاده اي مسير زندگي مو عوض كنه
خدايا خودت گفتي كه اگه ما چيزي خواستيم به تو پناه ببريم و هر چيزي خواستيم بهمون ميدي ولي به شرط اين كه زياد باشه
خدا يا منم يه چيزيايي مي خوام ولي مي دونم كه واسه ت هيچ چيز ززيادي وجود نداره هر خواسته اي بكنم برات كوچيكه
خدا يا به من اميد بده يه اميد خيلي خيلي زياد
به من صبر و استقامت بده
بهم كمك كن كه خودم رو باور كنم اونقدر خودم رو باور كنم كه هيچ چيزي به جز خودت نتونه اين باور رو ازم بگيره و چنان با وري از خودم داشته باشم كه كسي را ياراي مقاومت در برابرش رو نداشته باشه
خدايا من ميخوام خودم رو باور كنم بهم كمك كن
مي خام در مورد خودم خوب و مثبت فكر كنم
خدايا ...
من دوسِت دارم ولي چرا بعضي وقتا فراموشت مي كنم ؟نميدونم
چرا ...
خدا يا دوست دارم هميشه با من باشي
خدايا من براي رسيدن به هدفم نياز به پشت كار دارم
خدايا بهم نيرويي بده كه از كار زياد خسته نشم
كار زياد چيه...؟!
خدايا بهم نيرويي بده كه هيچ وقت خسته نشم
خدايا...
من هيچ دوست با وفايي ندارم
خدايا
خدايا ....
دوستِ من باش
خدايا ميدونم كه اين چيزايي كه گفتم برات سخت نيست كه به من بدي
خدايا.....



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 18:26  توسط حسین حیاتی  | 

دوست؟!

دوستی با هرکه کردم سنبل بی رنگ بود ظاهرش اهل حقیقت باطنش صد رنگ بود

***

تکیه بر دوست مکن محرم اسرار کسی نیست ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست

***

درسته تنها خودتی و خدای خودت

کسی با تو نیست

کسی دستت رو نمیگیره

این رسمشه ، تنهایی بلند شو و حرکت کن

دوست؟!

واژه آشناییه ولی گم شده

مفهومش عوض شده

همه تنهاییم ...



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 19:49  توسط حسین حیاتی  | 

انتظار کافیست...

دیگر انتظار کافیست ، به اندازه کافی منتظر طلوع نشستم و خبر از طلوع نشد

نشستم و نشستم و نشستم و لی طلوعی نیامد

انتظار کافیست

اکنون در تاریکی شب هستیم

ولی دیگر نمیگویم اندکی صبر سحر نزدیک است

کافیست اینقدر ساکن ماندم 

در تاریکی شب حرکت میکنم 

تنها حرکت میکنم چون میدانم کسی دستم را نخاهد گرفت

اما کسی هست ، هیچگاه تنهایم نمیگذارد

با وجود او من مطمئنم که پیروز میشوم

اوست نوری در دل تاریک ترین لحظات عمرم

پس...

قبل از طلوع  در تاریکی شب سفر را آغاز میکنم

سفری به سوی بینهایت...


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 10:27  توسط حسین حیاتی  | 

داستان شیطان

داستان شیطان

به روايت افسانه‌ها روزي شيطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و

 وسايلش را با تخفيف مناسب به فروش بگذارد . او ابزارهاي خود را به شكل چشمگيري به نمايش گذاشت .

اين وسايل شامل خودپرستي ، شهوت ، نفرت ، خشم ، آز ، حسادت ، قدرت‌طلبي و ديگر شرارت‌ها بود .

 ولي در ميان آنها يكي كه بسيار كهنه و مستعمل به نظر مي‌رسيد ، بهاي گراني داشت و شيطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد .
كسي از او پرسيد : « اين وسيله چيست ؟ »
شيطان پاسخ داد : « اين نوميدي و افسردگي‌ست . »
آن مرد با حيرت گفت : « چرا اين قدر گران است ؟ »
شيطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد : « چون اين مؤثرترين وسيلة من است .

 هرگاه ساير ابزارم بي‌اثر مي‌شوند ، فقط با اين وسيله مي‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه كنم

 و كاري را به انجام برسانم . اگر فقط موفق شوم كسي را به احساس نوميدي ،

 دلسردي و اندوه وا دارم ، مي‌توانم با او هر آنچه مي‌خواهم بكنم .

 من اين وسيله را در مورد تمامي انسان‌ها به كار برده‌ام . به همين دليل اين قدر كهنه است .
راست گفته‌اند كه شيطان دو ترفند اساسي دارد كه يكي از آنها نوميد كردن ماست .

 به اين طريق دست كم مدتي نمي‌توانيم براي ديگران خدمتي انجام دهيم و مفيد باشيم .

 ترفند شيطاني ديگر ترديد افكندن در وجود ماست ، تا رشتة ايمانمان كه ما را به خدا متصل مي‌كند ، گسسته شود .
پس مراقب باشيد كه فريب اين دو ترفند را نخوريد !

برگرفته از

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 18:33  توسط حسین حیاتی  |